محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1045

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خبيب بن عدى و زيد بن دثنه را به مكه بردند و بفروختند ، خبيب را حجير بن ابى اهاب براى حارث بن عامر خريد ، تا او را به انتقام خون پدر بكشد . زيد بن دثنه را صفوان بن اميه خريد تا به انتقام خون اميه پدر خويش خونش را بريزد . وقتى هذليان عاصم بن ثابت را كشتند مىخواستند سرش را ببرند تا به سلافه دختر سعد بفروشند ، زيرا وقتى پدر سلافه در احد به دست عاصم كشته شد نذر كرد كه اگر سر او را به دست آورد در كاسهء سرش شراب بنوشد . اما زنبوران بسيار به دور جثهء عاصم بود و به دو راه نيافتند و گفتند : « صبر كنيد تا شب شود و زنبوران برود . » و شبانگاه سيل بيامد و پيكر عاصم را ببرد . وى نذر كرده بود كه هرگز به مشركى دست نزند و از خدا خواسته بود كه دست مشركى به دو نرسد . وقتى عمر بن خطاب شنيد كه زنبوران مانع دسترسى مشركان به جنازهء عاصم شده گفت : « حفاظتى كه خدا از بندهء مؤمن خويش كرد عجيب بود عاصم نذر كرده بود در زندگى به مشركى دست نزند و از خدا خواسته بود دست مشركى به دو نرسد و خدا پس از مرگ نيز او را از مس مشركان حفظ كرد . » ابو جعفر گويد : روايت ابو هريره از غزوهء رجيع صورت ديگر دارد ، گويد : پيمبر ده كس فرستاد و سالارى آنها را به عاصم بن ثابت داد و چون به هداه رسيدند طايفهء بنى لحيان كه از قوم هذيل بودند خبردار شدند و يكصد تيرانداز به تعقيب آنها فرستادند و جايى را كه خرما خورده بودند پيدا كردند و گفتند : « اين هستهء خرماى يثرب است . » و به دنبال اثرشان برفتند تا عاصم و يارانش از دور آنها را بديدند و به كوهى پناه بردند و مشركان دورشان را گرفتند و گفتند : « پايين بياييد » و پيمان كردند كه آنها را نكشند و عاصم گفت : « من به پيمان مشرك فرود نيايم ، خدايا پيمبر خويش را از حال ما خبردار كن . » ابن دثنه و خبيب و يكى ديگر فرود آمدند و مشركان زه كمانها را باز كردند و آنها را ببستند و يكيشان زخمى شد و گفت : « اين آغاز خيانت است به خدا من با شما